| محمد رضا متقی/ شاعر مجموعه خلوت های خاکستری |
|
یک دو سه همین قدر کافی ست؛ تا برای دیدنم خودت را، به زیرِ این زمین برسانی؛ و خلوت های خاکستری ام را، در ازدحام سکوتِ این چهاردیواری به تماشا بنشینی. من اینجا ناگفته های غبارگرفته ام را، قاب می گیرم؛ و آن را تنها به یک زبان زنده ی دنیا به دیوار جهان می کوبم: "آی آدم های روی این زمین، سکوتم فریادی ست، اگر چشم باشید." /منبع وبلاگ خلوت های خاکستری
کلمات کلیدی: محمد رضا متقی
|
| دو غزل از ( فا نی )اسدآبادی(عنوان شعر چهره گل) |
|
من کویرم،توبیا باران باش **** **** **** ****
بنده ی جام شرابم چه کنم
کاغذ مقدس
کلمات کلیدی: فانی اسدآبادی
|
| میر مغیث الدین محوی اسدآبادی (همدانی) شاعر قرن دهم |
|
شرح احوال: میر مغیث الدین محوی همدانی در اسدآباد همدان متولد شد، اگرچه تاریخ تولد او را هیچ منبعی ذکر نکرده است ولی در مورد مولد او هیچ شکی نیست. میر مغیثالدین در دوازده سالگی از همدان به مقصد اردبیل راهی شد و برای تحصیل، مدت چهارسال در آن شهر اقامت گزید. سپس به قصد زیارت و کسب علوم ظاهر و باطن از راه کردستان به نجف اشرف و کربلای معلّا شتافت و مدت هشت سال در آن دو شهر علوم مختلف را آموخت. پس از آنجا به قصد مشهد مقدس و سیر خراسان به حرکت در آمد و مدتی مدید در مشهد و هرات به طالب علمی روزگار گذرانید. آن هنگام که «حمزه میرزا پسر شاه محمد خدابنده» (مقتول ۹۹۴ هـ) به محاصره هرات پرداخت یعنی به سال ۹۹۱ هـ، او از قتل و غارت به تنگ آمد و رهسپار هند گردید در حالی که این رباعی را زیر لب زمزمه میکرد: شوق آمد و ویرانهام از بیخ بکند زد چنگ و کباب دلم از سیخ بکند در سینه گذشت یاد هندم، هیهات هان دور که پیل مست ما میخ بکند وی از راه بندر جرون (بندر عباس) به قصد دریافت خدمت عبدالرحیم خانخانان به هند شتافت. بعد از رسیدن به خدمت خانخانان و بهرهمندی از الطاف او، راهی حرمین شریفین شد و بعد از زیارت حرمین شریفین دوباره به هند بازگشت. بار دیگر از آنجا به قصد توطن در عتبات عالیات راهی عراق شد ولی در آنجا ساکن نماند و به زادگاه خود بازگشت و در سال ۱۱۱۶ هـ در اسدآباد دیده از جهان فرو بست و در مقبرة سادات اسدآباد مدفون گشت. ملاعبد الباقی نهاوندی که از شاگردان و مریدان وی بوده و نگارنده زندگی نامه وی، رباعیات محوی را در زمان حیات او در سال ۱۰۱۴ جمعآوری کرده است . این نسخه دارای اتقان زیادی است. مضمون اشعار: همگان محوی را رباعیگو دانستهاند و این مطلب به جاست زیرا او در یک رباعی همه قالبهای شعری را رد میکند و تنها رباعی را میپسندد. در عین حال که خاقانی را میستاید، ادعا میکند اگر خاقانی در قصیده سرایی سر آمد است او نیز در رباعیگویی سر آمد است. حرفم بشنو ز شاعری یک سو باش با قطعه و مدح و مثنوی بدخو باش بسیار مگو نفس درازی غلط است خاقانی اگر شوی رباعی گو باش در رباعی دیگری، رباعیهای خود را هم مرتبه با شاهنامه قرار میدهد و نیز ادعا میکند که غزلهای عاشقانه او همان رباعیهای اویند. همچنین ادعا میکند که اگرچه در قالب رباعی قبل از او شعر زیاد سروده شده است ولی این سبک و طرز رباعیگویی اختراع اوست و تازه است: شهنامه عاشقی رباعی من است خورشیدم و این خط شعاعی من است هر چند که گفتهاند از این پیش اما داند همه کس که اختراعی من است محوی نیز همانند دیگر شاعران هم عهد خود که پیرو سنت فرهنگی عصر خود بودند، مدرسه و علوم ظاهری را رد میکند و به خود و خواننده خود هشدار میدهد که از این عالمان ظاهری پیروی ننماید: از میکده سوی مدرسه ره نکنی خود را به عبث اسیر این چه نکنی هان برحذر از یحمل اسفاراً باش زانو بر این مدرسان ته نکنی او صوفیه و اهل خانقاه عصر خود را نیز رد میکند و به صراحت زشتیها و اعمال نادرست این گروه را بیان میدارد: این قوم که جز نام قلندرشان نیست غیراز سر بنگ هیچ در سرشان نیست سرمستانند عاری از جامه و دلق جزنشاء و بچه درسر و برشان نیست محوی از مردم روزگار خود و پستیهای آنان نیز دلی پرخون دارد. البته هر کس هم که به جای او میبود و آن بیرسمیها و قتل و غارتها را میدید این گونه اظهار نظر میکرد: و چه اناث
او نیز هم چون هر انسان آگاه دیگری مخالف ظاهر پرستی است و طالب حق بودن را در جستجوی حقیقت بودن میداند: در عیش و سرور لایزالی افتاد چون من هر کس که لاابالی افتاد زهر غم روزگارگویی شهد است در مشرب همتی که عالی افتاد او به قدرت خود در سخنوری آگاه بوده است و در تعریف از خود و شعر خود چند رباعی دارد که یکی از آنها در اینجا آورده میشود: آنانکه به زعم خویش صاحب سخنند عاری ز فنون شعر و استاد فنند شک نیست که طوطیان شکر شکنند زین نوع که در شکست اشعار منند میر مغیثالدین تصاویر بسیار زیبایی در اشعار خود آفریده است به ویژه با می و صراحی : روزی دهد از خون جگر گردونم هر روز شود شکست دل افزونم خالی شود از باده سفالی که شکست حیران دل شکسته پر خونم یا: اشکم همه آلوده به خون میآید بنگر که دل خون شده چون میآید این باده ندانم که چرا صاف نشد با آنکه ز پردهها برون میآید در نسخه مورد بحث چند رباعی نیز در هجو ضبط شده است که یکی از آنها پرداخت بسیار زیبایی دارد و خطاب به فردی موسوم به «رسمی» سروده شده است: «رسمی» تو رئیس ده بی حاصلی ای خود رسته گیاه دشت نامقبلی ای هجوت نکنم چون که نه ای قابل هجو افسوس که در پناه ناقابلی ای او دیدگاه خود نسبت به زن را این گونه بیان میکند: از ره نروی به جعد گیسو از زن مار سیه است هر سر مو از زن از پهلوی مرد زن برون آوردند یعنی که تهی نکوست پهلو از زن محوی نیز مانند هر مسلمانان دیگر به حضرت رسول ارادت دارد و این ارادت خود را در رباعی زیر نشان داده است: احمد که شه سریر لولاک آمد جانیست کز آلایش تن پاک آمد یک حرف ز مجموعه عزّ و شرفش لولاک لما خلقت الافلاک آمد او به سان هر فرد شیعی نسبت به دوازده امام معصوم نیز ارادت دارد: یا رب بزدای از دلم زنگ ظلوم وز ظلمت غیر پاک ساز آن برو بوم چون سر بنهم مغرب من مشرق ساز از مهر دوازده امام معصوم از میان ائمه اطهار گویا ارادت خاصی به امام علی(ع) دارد: خاک نجف آبرو به هر تن بخشد شوق ره او جان به تن من بخشد پایی بدهد که طی کنم راه نجف صاحب کرمی که سر به دشمن بخشد محوی، وقتی از امام رضا صحبت میکند شوق و ارادت خود را به این بزرگوار بیان میدارد البته با بیان نارضایتی خود از ساکنان مشهد: تا چند به داغ شوق سوزم خود را وز دور زیارت کنم آن مرقد را یا شاه خراسان ز کرم صبری ده یا پاک کن از اهل ریا مشهد را
سبک نگارش: فصل و وصل به نظر میرسد کاتب بیشتر به متصلنویسی واژگان گرایش داشته است. از مجموع وصلها و فصلهایی که در نسخه موجود است به نظر میرسد کاتب بیشتر ترجیح میدهد واژگانی را که قابلیت متصلنویسی دارند به هم متصل بنویسد. در زیر چند نمونه ذکر میگردد. غالباً پیشوند «بی» به واژة بعد از خود متصل نوشته شده است: ما بیتو هزار روز کردیم به شب با تو چه شود اگر شبی روز کنیم حرف ربط «به» در تمام موارد دیده شده، به واژه بعد از خود متصل نوشته شده است: وصلت بمن بی سر و پا نگذارند یکدم بمراد من تو را نگذارند پیشوند نفی همیشه به اسم متصل در مورد فعل گاهی متصل و گاهی منفصل است. زانوی جهان نورد (نه ورد) گردون بویم گرد آبله رفت ز پا نرویم (نه رویم) از یار به سوی ما نگاهی نه فتاد یک ره گذرش به خاک راهی نه فتاد جز من دگری اسیر زلف تو نماند در سلسله ات پیر غلامی مانده ضمایر اشاره «این» و «آن» در اکثر موارد به واژه بعد از خود متصل نوشته شده است. گاهی کاتب سه واژه را متصل به هم نوشته است: زانسانکه حریص سیم ورز اندوزد ما در هجران وزر و وبال اندوزیم یای نشانه اضافه هرگاه بعد از «ه» بیان حرکت قرار گیرد به صورت همزه بر روی «ه» به نمایش در میآید. همچنین هرگاه تک واژه «ای» بعد از «ه» بیان حرکت قرار گیرد با همزه نمایش داده میشود و هرگاه حرف «ی» به حرف ماقبل خود متصل شود با دو نقطه در زیر نوشته میشود. حروف ویژه فارسی حرف «گ» به صورت «ک» نوشته میشود حرف «پ» به دو صورت «ب» و «پ» نوشته میشود حرف «ژ» به صورت «ز» نوشته میشود. حرف «چ» به صورت «چ» و «ج» نوشته میشود. گاهی در یک بیت این گونهگونی مشاهده میشود: تا چند حسد بری به نظاره گیان جشمی دارای تو نیز بگشا و ببین مشخصات ظاهری نسخه: این نسخه خطی دارای 80 صفحه میباشد که در برخی صفحات آن 5 در برخی دیگر 7 و در برخی 9 و در برخی دیگر 10 رباعی نوشته شده است. اما به صورت غالب در هر صفحه 9 رباعی نوشته شده است که به وسیله خطوطی از هم جدا و منفک شدهاند، به گونهای که 7 رباعی در بطن صفحه و دو رباعی در حاشیه خارجی صفحات نوشته شده است. و در مجموع حدود 720 رباعی ذکر شده است. در برخی رباعیها میر مغیثالدین تخلص خود را آورده است و این یکی از کارهای نادر است زیرا در غزل و یا قصیده مرسوم بود که تخلص خود را ذکر کنند ولی در رباعی تا قبل از محوی همدانی کسی چنین نکرده است. شرح احوال برگرفته از مقاله استاد یاحقی در کتاب پردگیان در خانه گردون ز وفا هست اثاث بر سیرت آباست موالید ثلاث زنهار، وفا و مردمی چشم مدار از دوده آدم چه ذکور
کلمات کلیدی: میر مغیث الدین محوی اسدآبادی ،زنده یاد میرزا صفات الله جمالی
|
| استاد کمال شفیعی |
|
نگاهی به دفتر شعر کمال شفیعی با عنوان «گوزنهای پا به ماه» کدام شعر نذرمرا ادا خواهد کرد؟!
محمدرضا محقق
«اسلحه دیگر کفاف این جنگ نابرابر را نمی دهد باید برای فتح این ایل قلم بردارم و ترا آن گونه که هستی بسرایم.» دفتر شعر کمال شفیعی با عنوان سترگ و سهمگین «گوزنهای پا به ماه» مجموعه ای ملهم از طراوت باقیمانده در دل و دیده شاعر در ساحت معصومیت های کودکانگی، هستی شناسی زندگی، زیبایی شناسی، اشیاء و غم ها و دردهای روزگاران ماشین زده و دور افتاده انسان در هجوم سهمگین انکار و اغفال و توجیه است که با رد بی تدبیر وکودکانه شعر، انسان را به متن غمهای متنوع و گاه زیبای دلبرانه می برد. شعرهای شفیعی در این مجموعه حاصل تلاقی شاعرانگی ها، تصویر سازیها و صراحت و بکر بودن عواطف و علاقه های اوست. به نحوی که در اغلب آنها، مخاطب با «آن» شاعرانه ای روبرو می شود که هم تداعی گر غم زیبا و دلنشین بازتابیدن احساسات سرشار و عمیق معصومانه اوست و هم انعکاس طعم مبهم و خیلی دور و خیلی نزدیک دردها و دریغ ها. شاعر تمام توان خود را برای هرچه یکدست تر شدن داد و ستد عواطف و واژه هایش بکار می برد و در اغلب این تلاشها به «رستگاری» می رسد: «گندمزاران می توانند بوسه گاه پرندگانی باشند که گاه خسته از درو جراحت دلهاشان را مرهم می گذارند. گیسوان توکو دارد پرنده مجروحی میان سینه ام بال بال می زند.» شعرهای شفیعی در قالب آزاد، آنچنان که در «گوزنهای پا به ماه» به ظهور و بروز رسیده است، پیش و بیش از آنکه به ورطه بازیهای فرمی و درگیریهای لفظی و لفاظیهای سطحی، گرفتار آید به اصالت بروز شاعرانگی ها، وفادار مانده است و در این ساحت، اساساً خود را از رنج لفظ رهانده و به دریای توفنده و منقلب کننده معانی راه یافته است و باز: «سرنا بزن ما در پایکوبی درختها پاچین مان را بالا زدیم دیگر از چیزی باکمان نیست حالا عشق هر سازی بزند می رقصیم» اما آثار این مجموعه، وامدار تصویرسازی و داستان پردازی هم هست. نوعی قصه گویی، با رعایت کاراکتر و میزانسن، بعضاً سینمایی هم در آن جلوه دارد. شروع و امتداد و پایان، خودآگاهی، تذکار و تنبه، یادآوری و تهییج و تحریک، نوستالژی و تراژدی و خاطره، همه و همه در ساختاری ملهم از تصویرو داستان، در قامتی شاعرانه، آزاد از گرفت و گیرهای لفاظانه، صورتی زیبا و سیرتی سترگ و سهمگین به واژه های «آب»ی شفیعی می بخشد: «آن اتفاق کوچک و ساده ی بازیگوش گویی عطر بهاری سنجدی بود که مثل پرنده از قفس مدرسه گریخت میزهای چوبی مدرسه گواه خوبی هستند دلم نیامد اسم ترا روی آن بکنم مثل میزها که سکوتشان پر بود از هیاهوی سبز جنگل ها و پرنده ها فقط روی درختی تناور دلی کنده بودم و اسم مقدس تو که مرا به جرم تحریف درختها و درختها را به جرم دلدادگی به من متهم کردند نمی دانم شاید آن درخت تناور میزی باشد که بچه های کوچک بازیگوش را به اتفاقی ساده پرنده می کند» اما همانطور که اشاره شد، یکی از مضامین و مفاهیم جاری در شعرهای مجموعه «گوزنهای پا به ماه» بازتابهای زندگی امروز انسان و دریغ ها و دردهای مستتر در جان و جسم او و منزع از روح و روان اوست که اتفاقاً، ظهوری درخشنده و بکر و جذاب در این مجموعه دارد. «میهمانها رفتند خانه را جارو کردیم. ما ماندیم و خنده هایی که مال خودمان نبود» شاید گرفتاران عرصه ابتر لفاظی و سالکان حیطه نه چندان معطر شعر پست مدرن امروزی صاحب صحیفه «گوزنها...» را به نوآموزی در عرصه فرم و کم استعدادی در «چالش » سازی های مأنوس خود، متهم کنند. معرکه گیران انجمن های تک نفره و مذبذب شعر هویت ستیز و اصالت گریز امروزی - و احتمالاً - فردایی که جز مبتلایان به «بیماری» خود را شاعر نمی دانند. اما از این گروهان مرتجع و خرافی چه باک، که «کمال شفیعی» رهین منت لبخندهای صافی و صیقلی و بی غش مخاطبان توده ساده دل - ونه ساده لوح - خود است و همین رمز بقای تکرار شعرهای او در لب های مردمان می شود: «سلام عمو نوروز دیر آمدی دیگر سرمان کلاه نمی رود حالا عیدی ات را بگیر و از راهی که آمدی برگرد می خواهم پشت همه ی این سالها با خودم خلوت کنم» شعرهای شفیعی، به سان طراحی منحصر بفرد روح جلدش، از سادگی و در عین حال لطافت و «توجه» صحرایی بهره مند است. مرغزار اندیشه و احساس و علقه های دلیر و رستاخیزی شاعر، رهاوردی دارد که می توان رگه های پرخون و دلنشین اش را، جا به جا در اشارات و کنایات ابلغ من التصریح او یافت و به تماشای «راز» شاعرانگی هایش نشست. شعر شفیعی، در عطف و اوج رویکردهای متراکم و پرمایه شور و شعورش، اتفاقاً و اصالتا، شعر اندیشه است. اما نه اندیشه ای که در حاشیه تأویل های شبه سیاسی و یقه گیریهای مبتذل و مقطعی جناحی، بپوسد و یا از آن طرف، از کنار وقایع تلخ و شیرین روزگاران چون کور مفلوکی بی اعتنا بگذرد و به سنگی ماند در گوشه ای از ریگزاران دور از دست شعر شفیعی نه این است و نه آن و از متن و بطن هردو می گذرد. شعر شفیعی، مثل عرفان شیعی می ماند. هم اهل فقاهت است و هم اهل شعر و موسیقی، هم مقید به دیانت متانت و هم شور و شیدایی و عیش و مستی آسمانی را در زمین خاکی و وجودش تدارک دیده است. شعر شفیعی، شعر روزگار ماست. روزگاری که بلندای آفتاب هرروزه، در آن، نه «تکرار» و «عادت» که تذکار و رسیدن در مسیر «غایت» است و غایت شعر، عشق است و به عشق، فاصله هایی که غرق ابهامند: «نه هرگز نتوانسته ام دوست نداشته باشم ترا شعر را و رقص پرندگان را حتا آن هنگام که پدر با چشمهایی پر و دستهای خالی به خانه برمی گشت»
«گوزنهای پا به ماه» در کافه خبر نقد شدفرهنگ > ادبیات - مجموعه شعر «گوزنهای پا به ماه» سروده کمال شفیعی در اولین جلسه شنبههای شعر کافه خبر مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
در این جلسه نقد که علاوه بر خود شفیعی و فریاد شیری به عنوان منتقد، علیرضا لبش، محقق و سیدعبدالجواد موسوی نیز حضور داشتند، ساختار و محتوای شعر شفیعی مورد بررسی قرار گرفت.
فریاد شیری در بررسی شعر شفیعی به ذات شعر او و اتفاق شعری فارغ از زبان و رفتارهای زبانی پرداخت و گفت: به عقیده من ویژگی بارز این شعر تصویرسازی و تخیل قوی، حسآمیزی و شاعرانگی منحصر به فردی است که شاید در کمترین کلمات و بر مبنای رابطه بین مفاهیم شکل گرفتهاند. به اعتقاد شیری، جریان شعر در کشور ما با همه نشیب و فرازهایش در حرکت است و در هر مرحلهای با توجه به موقعیت زمانی، رویدادها، اتفاقات زبانی و مسائل زیستی، چیزی به آن افزوده میشود. بنابراین گرایش به سادگی، جزئینگری و طنز تلخ و البته بومیگرایی از مواردی است که در راستای همین جریان در شعر وارد شده است. در این جلسه نزدیکی فضای برخی شعرهای شفیعی مورد بررسی قرار گرفت و منتقدان حاضر در جلسه به او پیشنهاد کردند برای رسیدن به اجراهای متعدد تلاش بیشتری داشته باشد. آنها معتقدند که در اشعار کمال شفیعی بسیاری واژهها مشترک هستند و نگاه واحدی بر شعرهای او حاکم است و گویی برخی شعرها در ادامه یا تکرار یکدیگرند. کمال شفیعی ضمن پذیرفتن این پیشنهادات درباره علت این اتفاق توضیح داد و گفت: اجرای مشترک در بعضی اشعار به خاطر اشتراک معانی آنهاست. در حقیقت من معناهای متفاوت را فدا نکردم تا اجراهای متفاوت ارائه کنم و در برخی موارد هم معانی متفاوت را با اجراهای شبیه به هم ارائه کردهام تا ارتباط بین این معانی ایجاد کنم. البته اشاره شما به الفاظ ثابت برای بیان یک جهانبینی ثابت جالب است و حتماً وسواس مرا برای دفترهای شعر بعدی بیشتر خواهد کرد.
کلمات کلیدی: استاد کمال شفیعی
|
| شعر از آقای حسن رحیمی روشن |
|
چشم بارانی آسمان چشم تو ، بارانی است قلب من از دیدنش طوفانی است بر گل رخسار چون شبنم نشست خنده های من دگر پنهانی است خواستم ،آزاد، باشم ، بارها گرچه تن آزاد ،دل زندانی است خواستم ،تا شکوه گویی کم کنم این تقاضا، از دل حیرانی است یک کبوتر بچه در گوشم بگفت سر فرو بردن به پر ،نادانی است گفتنی ها را بگو ،از راز، عشق گفتن گفتار ها ،قرآنی است من شکایتها ،زتو دارم ولی باز رویت ،همچنان ،نورانی است دامنی پر شعر هم تقدیم تو یک شبی دل پیش تو مهمانی است لب گشا و گو به من از راز عشق این تسلیِ غمِ پنهانی است شعر ناب احساس(روشن)میکند از کلامی کز دل بریانی است ****************************************************** خنده تو بهار دل ،شکفتن شکوفه ها است خنده بزن خنده بزنکه خنده تو دلگشا است به سینه ار فرو کنی خنجر غم خنده زنان شکایتی نمی کنم که خنده تو خونبها است خنده من ،گریز من، زمردن از ،فراق تو خنده تو امید من، برای ماندن و بقاء است خنده تو د،لا لتی ،زمیل تو ،به مرگ من خنده من رضایتی به میل و رغبت شما است خنده ما ،تحمل و خنده تو ،تمسخر است تحمل جدایت تمسخر طاقت ما است خنده تو سرودن و خنده ما ستودن است سرودن شکوه گل ستودن شعر شما است خنده تو حکایت روشنی از زندگی است خنده من روایت از مرحمت و لطف خدا است
کلمات کلیدی: حسن رحیمی روشن
|
| استاد کمال شفیعی مشعوف |
|
یکی از مشکلات جوانان شاعر و نویسنده که امروزه به عنوان یک مشکل بزرگ مطرح است دور بودن از وقایع ادبی مرکز است،نکته ای که تا حدودی بر باور فعالان ادبی در شهرستان ها سایه انداخته و اعتماد به نفس آن ها را سلب کرده است._
خبر گزاری کتاب ایران(ایبنا): حقیقت آن است که شعر و داستان ناب امروزه در خلوت تولید می شوند و بسیاری از شاعران و نویسندگان به هیچ عنوان حاضر نیستند سکوت شهرهای کوچک را با هیاهوی ابر شهری چون تهران عوض کنند.
سلامت دنیایی که شاعر و نویسنده شهرستان نشین دارد یکی از مواردی است که باید آن را با دید جدی تری بنگریم ،دنیایی که هر هنرمند مرکز نشین باید سال یکی از شاعران شهرستان نشین که بدون هیچ ادعایی به سرودن شعر مشغول است کمال شفیعی است،شاعری که شاید تا کنون به هیچ محفل ادبی مرکز پا نگذاشته باشد اما غنای شعرهایش نشان از یک روح جستجو گر دارد. نمی توان گفت که سروده های شفیعی همگی در حد قابل قبولی هستند، اما به راحتی هم نمی توانیم از کنار پرش های ذهنی او عبور کنیم و خیلی از کارهایش را در ردیف استانداردهای معمول در شعر ایران قرار ندهیم. شعرهای شفیعی بر خلاف مقدمه نه چندان فنی کتاب آن گونه نیستند که نیاز به بازبینی مجدد نداشته باشند، اما کارهایی که در مجموعه حاضر با آن ها روبروییم ظاهرا کارهایی گزیده شده وکم نقص هستند. آنچه از درونمایه شعر های مجموعه برداشت می شود این مسئله است که سرایش شعر برای شفیعی ریشه در تفنن ندارد و او به خوبی بخشی دنیای شعری این شاعر دنیایی نسبتا زلال است که در بسیاری از شعر ها به خوبی نمود یافته:«شگفتا/از دستپاچگی پیراهن کلمات/که در آن نمی گنجی/و دست هات/مثل سرزمین مادری مان/همه را به رشک وامی دارد/خدا برای درخت ها خورشید/و برای خورشد/جهان را آفرید/....» یکی از نکاتی که بعضی شعر های شفیعی را دچار مشکل کرده زیاده سرایی است،یعنی این که او سعی کرده یک جرقه شعری را بارها تکرار کند و با برخوردی از چهارطرف موضوع رادر ذهن خواننده جای بدهد، در حالی که نیازی به چنین کاری حس نمی شود و بسیاری ازشعرها در همان بندهای اولیه تاثیر خود را برخواننده می گذارند. به نظر می رسد که شفیعی در سرودن شعرهای کوتاه توفیق بیشتری یافته به گونه ای که حس نهفته در آن ها ناخودآگاه در مجموعه حاضر به شعرهایی برمی خوریم که بسیاربلند هستند و شاعر کوشیده است همه درک و دریافت های خود از جهان پیرامون را به خواننده اش منتقل کند،نکته ای که باعث گسست تسلسل ذهنی می شود و تمام زحمات سراینده را هدر می دهد. شعر های بلند شفیعی در این مجموعه از به هم پیوستگی چند شعر کوتاه پدید آمده اند که در صورت ارائه جداگانه معنای بیشتری می یابند و تاثیر بیشتری خواهند داشت. یکی از شعر هایی که خواننده را به آینده شعری شفیعی امیدوار می کند شعری است که در آخرین صفحات مجموعه به چاپ رسیده ،شعری درخشان و کم نقص که حرکتی مثال زدنی در بازی با مفاهیم دارد:«من /در کمال شفیعی با مجموعه «می خواهم دست به کار بزرگی بزنم» نشان داده که سکونت در شهرستان هرگز نمی تواند عمق اصالت و استعداد یک شاعر یا نویسنده را دچار اختلال کند و مانعی برای باروری هوش او باشد. گرچه شاعران و نویسندگان شهرستان نشین باید ارتباط خود را با بزرگان این دو حوزه که به دلایل گوناگون زندگی در مرکز را انتخاب کرده اند حفظ کنند، اما به این نکته نیز باید توجه کنند که صرف حضور در مرکز باعث رشد و شکوفایی در عالم ادبیات نمی شود. مجموعه شعر«می خواهم دست به کار بزرگی بزنم»سال1387درشمارگان 3000نسخه و قیمت 1500تومان توسط نشر نگیما عرضه شده است. //منبع خبرگزاری جمهوری کتاب ایران
کلمات کلیدی: استاد کمال شفیعی
|
| شعر از جناب آقای فرزاد قاسمی آزما |
|
غارت دل
کلمات کلیدی: فرزاد قاسمی آزما
|
| شعر از استاد کمال شفیعی مشعوف |
|
«نخل شهید» سربند سبزی پیشانیاش بود بر نیزه سر داد شعر بلندی از او اگر ماند تنها پلاکی دستان پاکش از شانه افتاد من خواب دیدم نخل شهیدی کمال شفیعی مشعوف ********************** شعر شماره ١۵ می خواهم دست به کار بزرگی بزنم /منبع وبلاگ آدرابانا
جهان کوچک خوشبخت پشت زیبایی تو آرمیده است تو زیبایی و من مست فردا جهان دوباره در نفس های تو آغاز می شود من هشیارم و تو همچنان زیبایی خوشا به حال کلمات که در زیبایی تو تطهیر می شوند بین خودمان باشد جهان شعری ست که زیبایی تو را می سراید تو خورشیدی هستی که هر چه بتابد زیباتر می شود "کمال شفیعی-می خواهم دست به کار بزرگی بزنم"
خدا انسان را در رنج آفرید "ولقد خلقنا الانسان فی کبد " و تو در دهان من تابیدی که بلبلان به فتح دیوارهای تاریک جهان شادمانه بخوانند چونان معجزات پیامبران سریانی سرودهایم را فصیح درخت ها تحمل این هم زیبایی را ندارند خدا مرا در رنج آفرید خدا انسان را عجول آفرید بیا به رود برگردیم "همواره تصورم از بهشت کتابخانه ای بوده است" مگر نه این که در اول فقط کلمه بود؟! خدا در پس پنجره ی کلمات بهشت را وعده داده است بیا به رود برگردیم
کلمات کلیدی: کمال شفیعی مشعوف
|
|
: عهد کردم گر از این ورطه غم جان ببرم ./ یک سره سر به در درگه جانان ببرم ./ پاى کوبان (و) غزل خوان به دو صد و جلد و طرب./ خویشتنرا به در دوست به قربان ببرم / نویسنده میرزایی |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
